- کتابِ خون
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش فانتزی
به تاریخ دوشنبه ۲ آذر ۱۳۸۸بخشی از داستان...
بزرگراههایی که صف پیوستهی اشباح و درشکههای رؤیا را از میان برهوت آنسوی زندگانی ما میگذرانند و عبور بیوقفهی ارواح درگذشته را بر خود تحمل میکنند صدای تپ تپ تکانهایشان در ویران گوشههای جهان از میان شکافهایی که خشونت، سنگدلی و شرارت پدید میآورندشان، شنیده میشود. انتفال آن مردگان سرگردان را آن گاه که قلب در شرف از هم پاشیدن است میتوان به یک نظر دید، آن زمان که آن چه باید پنهان باشد آشکارا در معرض دید قرار میگیرد. این... مطالعه این داستان
- کتابِ خون: پینوشت
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش فانتزی
به تاریخ دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹بخشی از داستان...
هرآنچه قبل از این در مورد پسر شنیده بود حقیقت داشت.
مکنیل[2] پرسید: «چه طوری اومدی تو؟» نه خشمی در صدایش بود و نه آشفتگی. فقط یک کنجکاوی معمولی.
وایبِرد پاسخ داد: «از روی دیوار»
کتاب سر تکان داد و گفت: «آمدی ببینی شایعات درست بودند یا نه؟»
«یه چیزی تو همین مایهها»
در میان خبرگان حوادث ناگوار و وحشتناک، ماجرای مکنیل با احترام خاصی نقل میشد. این که چه طور پسرک خود را به عنوان یک مدیوم جا زده بود، چگونه برای نفع شخصیِ خود از قول... مطالعه این داستان