- شاهزادهی زمینی
برگردان سمیه کرمی - از بخش فانتزی
به تاریخ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۴بخشی از داستان...
تا به امروز من حتی نمیدانم که او به چه دلیل مرد، دکترها تلاش کردند که به من بگویند چرا او از هم پاشید و چه چیز او را کشت، اما من فقط آنها را پس زدم. او مرده بود و من هرگز دیگر با او سخن نمیگفتم یا او را لمس نمیکردم، هرگز میلیونها چیز بیاهمیت را با او سهیم نمیشدم و این تنها حقیقتی بود که اهمیت داشت. من حتی به مراسم سوگواری نرفتم، تحمل نگاه کردن به چهره او در تابوت را نداشتم. من از کارم استعفاء دادم- ما برای بازنشست شدن من... مطالعه این داستان
- سفرهایی به همراه گربههایم
برگردان مهدی مرعشی - از بخش فانتزی
به تاریخ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵بخشی از داستان...
آنها بازنشسته شده بودند و داشتند به فلوریدا نقل مکان میکردند و صلاح را در آن دیده بودند که به جای پرداخت پول حمل وسایل تا جنوب، بیشترشان را به فروش بگذارند.آن موقع من یازده ساله بودم و بین آن وسایل، دنبال یک کتاب تارزان، یا یکی از داستانهای حماسی «هوپ الانگ کسیدیِ[1]» کلارنس مالفورد[2]، یا (اگر حواس مادرم جای دیگری بود) یکی از کتابهای ممنوعهی میکی اسپیلین[3] میگشتم. آنها را هم پیدا کردم و آنوقت بود که حقایق تلخ دنیا، پیدایشان شد؛... مطالعه این داستان
- غرغرهای خانم هود
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش فانتزی
به تاریخ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
پسرم که یه جنایتکار تحت تعقیبه، اونها رو به من داد. احتمالاً قبلاً متعلق به همسر خاخام بوده.همین هفتهی پیش اونها رو به من داد. تقریباً سه ماهه که اونها رو برای من نگه داشته. دو شب در هفته، میتونه وارد قلعه بشه و پادشاه رو آزار بده. اما نمیتونه بیشتر از یه شب در عرض سه ماه شام رو با مادرش بخوره!فکر میکنی دلیلش چیه؟ خوب، ممکنه یکیش این باشه که خدا تو رو قبول نداشته باشه، و اون یکیش اینه که اون ازت متنفره!من شکایت نمیکنم... اما... مطالعه این داستان
- رنجها و مرارتهای اژدها مایرون بلومبرگ
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش فانتزی
به تاریخ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۵بخشی از داستان...
اما وقتی که دخترها برای مه جونگ میان، توی اتاق بمون.»*میگوید: «گفته بودم تو تخت سیگار نکشی.»میگویم: «میدونم.»میگوید: «خُب؟»میگویم: «چی خُب؟»میگوید: «خب پس چرا تو تخت سیگار میکشی؟»میگویم: «نمیکشم.»میگوید: «پس چطور بالشت سوخته؟»میگویم: «مطمئنا از عشق سوزان تو نبوده.»میگوید: «سفسطه نکن.»و بعد آروغ میزنم و چیزی که بیرون میدهم، دود و آتش است. او هم برمیگردد و میگوید که اگر یک بار دیگر به او دروغ بگویم، با وردنه یک ضربه... مطالعه این داستان
- فیلهای نپتون
برگردان پریا آریا - از بخش فانتزی
به تاریخ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
هيچ حيوان درندهاى به آنها حمله نمیكرد. در جنگى شركت نمیکردند. ضرر و زيانى به آنها نمیرسيد. ميزان تولدشان دقيقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آنها وجود نداشت. گله با سرعتى حركت میکرد كه همزمان مطابق حال جوانترین و ضعیفترین عضو گروه باشد. هيچ فيل مريض يا ناتوانى عقب نمیماند.فيلهاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى میكردند، هيچگاه مشاجرهای در بينشان در نمیگرفت، پيرها هميشه با... مطالعه این داستان
- خدای لاغر و رنگ پریده
برگردان حسین شهرابی - از بخش فانتزی
به تاریخ جمعه ۲ شهریور ۱۳۸۶بخشی از داستان...
اما بعد، انسانها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعلهها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»
مولونگو، انگشت ِ سبابهی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگپریده گرفت: «من تو را به گناه ِ [b]عشق[/b] متهم... مطالعه این داستان
- تکرار با فاصله
برگردان علیرضا قسمتی - از بخش فانتزی
به تاریخ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۸۷بخشی از داستان...
من مثل هر روز صبح، روی نیمکتی نشسته بودم و داشتم روزنامه میخواندم. البته آن موقع توجه زیادی بهاش نکردم؛ فقط همين قدر که متوجه شباهتش بشوم.
دفعهی بعدی توی فروشگاه بود. داشتم مقداری قهوه و شکر و اینجور چیزها برمیداشتم که دوباره دیدمش و اینبار توانستم نگاه بهتری بهاش بیاندازم. اولش فکر کردم که چشمانم فریبم میدهند؛ چون این اولین باری نبود که در این هفتادوشش سال عمر این کار را میکردند.
دو شب بعد در رستوران ایتالیایی وینچنزو [1]... مطالعه این داستان