- جايی كه دشمنِ پست فطرت کمین کرده است
برگردان محمدرضا باقری - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵بخشی از داستان...
تیرانداز در حالی که با چشمانش دنبالهی دودی را که به پشت جنگل زوزه میکشید تعقیب میکرد، اسلحهاش را برداشت و به سرعت به سمتی خزید. و درست لحظهی بعد، شعلهی بلندی زوزهکشان برگشت و با صدای بلند به جایی که او قبلاً ایستاده بود خورد. ضربهی متقابل درست از همان نوع اسلحه و به همان نقطه انجام شده بود، مثل همیشه. اگر تیرانداز ذرهای آهستهتر تغییر مکان داده بود، اکنون در میان درد و رنج فریاد میزد، بدون آنکه قادر باشد پلاستیک آتشزا... مطالعه این داستان
- تخلف
برگردان مسعود احمدی نیا - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶بخشی از داستان...
از بخش سوم بود که سیگنال ارسال شد؛ سیگنال مشخّص جابهجایی غیرمجاز. در این گونه موارد باید 30 ثانیه صبر کرد تا اگر اشتباهی در کار بوده، فرد فرصت بازگشت داشته باشد. امّا سیگنال قطع نشد.از نگهبانی خارج شدم. در راهرو به راه افتادم، ابتدا به آرامی و بعد تندتر و تندتر. متخلّف موفّق به فرار نخواهد شد، از این بابت مطمئنّم، امّا به ریسکش نمیارزد. جایی در اعماق ذهنم کانال ارتباطیام با هماهنگکننده چشمک میزند. احساس میکنم سرعتم تقریباً با سرعت... مطالعه این داستان
- مارپیچ زمان
برگردان مسعود احمدی نیا، زینب احمدی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶بخشی از داستان...
این مارپیچ بسیار زیبا بود و از مه نیمه شفاف و آبی رنگی با دو شعلهی کوچک سرخ فام و لرزان در درونش تشکیل میشد. اندازهاش زیاد بزرگ نبود، طوری که در مشت جا میگرفت.سیمن ایوانوویچ دوباره مارپیچ را زیر نور ورانداز کرد: «آیا در زمان شکافی هست؟» بعد آن را به کناری گذاشت. با تعجب متوجه لرزش دستانش شد که یا در اثر هیجان بود، یا به خاطر کهولت سن. کمی نشست، درست همین چند لحظه پیش بود که تصمیم گرفته بود چای بگذارد، اما یک دفعه منصرف شد و مارپیچ را... مطالعه این داستان
- آخرين شانس
برگردان مسعود احمدی نیا - از بخش فانتزی
به تاریخ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶بخشی از داستان...
حتا فرصت نیافتم به چشماناش که همچون آسمانِ فاقد از ازنِ قطب آبی بود، نگاهی دقیق بیاندازم، فرصت نیافتم لبخندش را که میتوانست ببری گرسنه را رام نماید تشخیص دهم. فهمیدم که او خودش است. همان که تمام عمر در جستجویش بودهام، بیست و دو سال تمام.
اما دختر از کنارم گذشت. میرفت، غرق در افکارش و حتا نگاه هم به سمت من نمیکرد. لحظهای دیگر و ما برای همیشه از هم دور خواهیم افتاد در این کلانشهر. و من به خود جنبیدم.
روز بسیار گرمی بود و خیابان از... مطالعه این داستان
- «به نام زمين»
برگردان مسعود احمدی نیا - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸بخشی از داستان...
محرمانه. رمز آبی.
نسخهی چاپی آ-23:[/b]
«بلافاصله پس از دریافت این دستور، رزمناو به قطاع فلکی شمارهی دوازده، واقع در منطقهی هشتم کهکشان هدایت شود. طبق انتظارات، تاریخ 16 مارس و ساعت 38 : `09 : 17 زمان واحد، موعد گذر ناوگان نیروهای لوتان از منطقهی مورد اشاره است. ناوگان و گارد محافظ آن نابود شوند.
به نام زمین».
آنها در حال دور زدن بودند. در فضا وزنی در کار نیست، اما جرم چرا؛ و به همین خاطر متوقف کردن دویستهزار تن فلز در یک لحظه، کار... مطالعه این داستان
- به نام زمين
برگردان مسعود احمدی نیا - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۹بخشی از داستان...
محرمانه. رمز آبی.
نسخهی چاپی آ-23:[/b]
«بلافاصله پس از دریافت این دستور، رزمناو به قطاع فلکی شمارهی دوازده، واقع در منطقهی هشتم کهکشان هدایت شود. طبق انتظارات، تاریخ 16 مارس و ساعت 38 : `09 : 17 زمان واحد، موعد گذر ناوگان نیروهای لوتان از منطقهی مورد اشاره است. ناوگان و گارد محافظ آن نابود شوند.
به نام زمین».
آنها در حال دور زدن بودند. در فضا وزنی در کار نیست، اما جرم چرا؛ و به همین خاطر متوقف کردن دویستهزار تن فلز در یک لحظه، کار... مطالعه این داستان