- روبات خواب ميبيند
برگردان محمد حاج زمان - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۵بخشی از داستان...
روبات همانند یک قطعه فلز سرد نشست تا بار دیگر نام خود را بشنود.پرفسور کالوین گفت:«دکتر راش رمز ورودی کامپیوتر تو چیست؟ یا اگر راحتتر هستی خودت آن را وارد کن. میخواهم طرح مغز پوزیترونیکی[5] را بررسی کنم.»دست لیندا برای لحظاتی روی کلیدها با آشفتگی حرکت کرد، سپس به خود مسلط شد و دوباره رمز را وارد کرد. طرح مورد نظر روی کامپیوتر ظاهر شد. پرفسور کالوین گفت:«با اجازه تو، لطفاً... میخواهم که کامپیوترت را دستکاری کنم.»لیندا بدون هیچ حرفی با... مطالعه این داستان
- اتصال الف را به قسمت ب وصل کنید
برگردان محمد حاج زمان - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۵بخشی از داستان...
نوشتههایی که یک احمق تهیهشون کرده.»بدون شک محلهایی برای شکایت بردن به آنها وجود داشت. گرانترین قسمت یک کشتی فضایی اتاقی بود که که برای حمل بار اختصاص داده شده بود، بنابراین همه تجهیزات بایستی سر هم نشده و بسته بندی شده از میان فضا فرستاده میشد. همه تجهیزات بایستی با دستهایی زمخت و ناآزموده، ابزارهای ناکافی و به کمک برگههای دستور العمل دو پهلو و نامفهوم به عنوان راهنما در ایستگاه فضایی سر هم میشد. وودبری با رنج و تلاش شکایت... مطالعه این داستان
- قانون اول
برگردان فرهاد ارکانی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵بخشی از داستان...
قبلاً همه این حرفها را به اندازهی کافی شنیده بود. او صدایش را بلند کرد: «اگر قرار هست راجع به روباتهای غیر عادی صحبت کنیم، من خودم یک مورد را میدانم که قانون اول روباتیک را نقض کرد!»این کاملاً غیر ممکن بود، از این رو همه نگاهها به سمت داناوان برگشت و سکوت بر جلسه حکمفرما شد. داناوان از حرف خود پشیمان شد و موضوع بحث را عوض کرد: «دیروز چیز جالبی شنیدم، درباره...»مک... مطالعه این داستان
- شب آواز
برگردان مهدی مرعشی - از بخش فانتزی
به تاریخ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴بخشی از داستان...
گاهی دربارهاش حرف میزند، ولی فقط وقتی که به لیوان چهارم اسکاچ با سودایش میرسد. اینجا تعادل ظریفی هست—سر لیوان سوم هیچ چیز از ارواح (البته از نوع ماوراء الطبیعیش) نمیداند؛ و با پنجمی خوابش میبرد.آن شب فکر کردم که الان دیگر مقدارش میزان شده است، به همین خاطر گفتم: «مشروب و ارواح! هی! جرج!، اونی[1]رو که مال تو بود، یادت میاد؟»گفت: «هه؟» جوری به مشروب نگاه میکرد انگار برایش عجیب بود که باید همچین چیزی را به خاطر بیاورد.گفتم: «مشروب رو... مطالعه این داستان
- لذتی که آنها میبردند
برگردان محمد حاج زمان - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
در صفحهای که تاریخ 17 می سال 2155 بر بالای آن به چشم میخورد، نوشت: «امروز تامی[2] یک کتاب واقعی پیدا کرد!» یک کتاب بسیار قدیمی بود. یک بار پدربزرگ مارجی گفته بود وقتی او یک پسر بچه بوده، پدربزرگش به او گفته یک زمانی تمام نوشتهها بر روی کاغذ چاپ میشد. آنها کتاب را ورق میزدند، ورقها زرد و تاخورده بودند و خواندن لغاتی ساکن - به جای لغات متحرک که همان طور که میدانید انتظار میرود روی صفحه دیده شوند - به طرز وحشتناکی جالب بود. وقتی به صفحه... مطالعه این داستان
- سرگردانی ربات اِی-ال 76
برگردان فرهاد ارکانی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۵بخشی از داستان...
او کاغذ تاشدهای را که در دست داشت، روی میز انداخت و نفسزنان گفت: «رئیس، این رو ببینید!»«سام تاب» سیگارش را از یک گوشهی لبش به گوشه دیگر انداخت و کاغذها را به سرعت از نظر گذراند، در این میان بادست دیگرش هم گونههای خودرا کشید و فریاد زد: «لعنت بر شیطون! اینها چی میگن؟»کوئل بدون این که لازم باشد توضیح داد: «میگن ما پنج تا ربات "ای-ال" براشون فرستادهایم.»«ولی ما شش تا... مطالعه این داستان
- حلقهی دور خورشید
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
چی شده؟»«ها، تویی؟»مک کاچیون سرش را از روی میز بلند کرد و در حالی که ته سیگار برگ بد بویی را میجوید گفت: «بشین.»مک کاچیون از زیر انبوه ابروهای خاکستری و پرپشت به او چشم دوخت. پیر سگ اخلاق، نامی آشنا برای تمامی اعضای پست اتحادیه فضایی بود. حتی قدیمی ترین عضو هم به یاد نمیآورد که خنده او را دیده باشد. گرچه شایعات میگفت یک بار زمانی که بچه بود، موقع سقوط پدرش از درخت سیب خندیده است. اما حالت حال حاضر او، شایعات را اغراق آمیز نشان میداد.او... مطالعه این داستان
- اَبَر نوترون
برگردان محمدرضا قربانی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ دوشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
این انجمن آنقدرها هم بزرگ نبود. پیش از انتخاب هایس، فقط چهار نفر بودیم: جان سباستین، سایمون مورفری، موریس لِوین و من. در ظهر اولین یکشنبهی هر ماه همدیگر را ملاقات میکردیم و در این مراسم ماهانه با قمارکردن روی صورتحساب شام، هم از اعتبار نام انجمن دفاع میکردیم و هم قابلیت خودمان در دروغگویی را میسنجیدیم.این رویه، هم پیچیده بود و هم قواعد پارلمانی سفت و سختی داشت. هر یک از اعضا، به نوبت باید داستان تعریف میکرد. توی این داستان... مطالعه این داستان
- چپ به راست
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ یکشنبه ۵ آذر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
فوروارد[1] ِ چاق، فیزیکدان محبوب و قابل اعتماد در آزمایشگاههای تحقیقاتی هیوز واقع در مالیبو و نویسندهی پاره وقت علمی-تخیلی، با حالت آرام همیشگی خود، شمرده شمرده مکانیسم را شرح داد.او گفت: «همانطور که می بینی، ما اینجا حلقه چرخان بزرگ یا همون حلقه رو داریم که از ذرات متراکم یک میدان مغناطیسی مناسب ساخته شده. ذرات این میدان با سرعتی برابر نود و پنج صدم سرعت نور حرکت میکنن و شرایطی رو بوجود می آرن که اگر اشتباه نکنم، در مورد هر چیزی که از... مطالعه این داستان
- چشمها فقط به درد دیدن نمیخورند
برگردان حسین شهرابی - از بخش فانتزی
به تاریخ جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
نه به شکل یک دسته طول موج که توی کلّ عالم پخش شده و بدیلِ آمس است؛ بلکه منظورش خود امواج صدا بود. چیزهایی یادش آمد از امواج صوتی که دیگر نه میشنیدشان و نه میتوانست بشنود. فکر جدید از قرنها قبل و قبل و قبل و از چیزهای قدیمی در افکارش میآمد و میرفت. بردار انرژیش را که تمام شخصیت او را میساخت پهن کرد و خطوط نیرویش تا آن طرف ستارهها کشیده شد.جواب بروک خیلی زود آمد.آمس پیش خود حساب کرده بود که حتماً حرفش را به بروک میتواند بگوید. یعنی... مطالعه این داستان
- بیثباتی
برگردان محمد حاج زمان - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ شنبه ۴ آذر ۱۳۸۵بخشی از داستان...
وقتی جهان منبسط میشود در نظر میگیریم که زمان به جلو میرود؛ وقتی هم جهان منقبض میشود، تصور میکنیم که زمان به عقب برگشته است. اگر به نوعی جهان را واردار کنیم تا در حالت سکون قرار بگیرد، بدون این که منقبض یا منبسط شود، زمان هم از حرکت خواهد ایستاد.»آقای اتکینز[2] با شیفتگی گفت: «ولی شما نمیتوانید جهان را به حالت سکون درآورید.»پرفسور گفت: «با این وجود من میتوانم بخشی از جهان را به حالت سکون در آورم. فقط کافی است یک سفینه را نگه داریم.... مطالعه این داستان
- آخرین سؤال
برگردان حسین شهرابی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۵بخشی از داستان...
پیش کشیدنِ سوال، نتیجهی یک شرطبندیِ پنجدلاری موقعِ خوردنِ مشروب بود و این طور اتفاق افتاد:الکساندر آدِل و برترام لوپوف، دو تا از مهندسان کشیکِ ساعی و وفادارِ «مولتیواک» بودند. آن دو هم همان اندازه خبر داشتند پشت چهرهی چشمکزن و سرد و پرسروصدای این کامپیوتر غولآسا، که اندازهاش چندکیلومتری میشد، چه میگذرد که بقیهی انسانهای عادی؛ هر چند که دستکم آنها تصوری مبهم از طرح کلّیِ آن رلهها و مدارها داشتند که مدتها بود دیگر... مطالعه این داستان
- کال
برگردان شیرین سادات صفوی - از بخش علمیتخیلی
به تاریخ جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۷بخشی از داستان...
اسم من کال است. یک شمارهی ثبتی دارم. این شماره CL-123X است، ولی اربابم به من کال [1] میگوید.
حرف X در شمارهی ثبتِ من به این معناست که من روبوت ویژهای برای اربابم هستم. او درخواست من را داد و در طراحی من همکاری کرد. او خیلی پول دارد. او یک نویسنده است.
من روبوت چندان پیچیدهای نیستم. اربابم یک روبوت پیچیده لازم ندارد. او فقط کسی را میخواهد ریخت و پاشهایش را جمع کند، پرینترش را به کار بیندازد، دیسکهایش را مرتب کند، و از این کارها انجام... مطالعه این داستان