- خواستهی قلبی
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش فانتزی
به تاریخ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶بخشی از داستان...
نفسش نیموه را غلغلک داد و او را به خنده واداشت. تنها سنگینی و وقار مجلس بود که مانع قهقه زدنش شد.
در نهایت، بعد از سالها کارآموزی، حالا مرلین میخواست چیزی را به او بگوید که او همیشه در انتظار دانستنش بود، چیزی که طی هفت سال به سوی آن گام برداشته بود.
«تو باید آن نام را به مانند یک پرندهی سفید به آسمان روانه کنی. باید آن را درون آتش بالای یک آینه بنویسی. باید شهاب را با خواستهی قلبیات پیوند بزنی. تمامی این مراحل باید در یک لحظه بین... مطالعه این داستان
- پایانها
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش فانتزی
به تاریخ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۶بخشی از داستان...
یکی غم نام دارد و دیگری شادی. اینها نامهای واقعی آنها نیست. فکر نمیکنم آدمی در قید حیات باشد که حتی حروف حک شده بر روی این تیغههای کبود را بشناسد.
من این حروف را میشناسم، اما مسأله این است که من زنده نیستم. حتی هنوز مرده هم به حساب نمیآیم. چیزی این وسط هستم، که در تاریک و روشن میپلکد، مابین خواب و بیداری، درست لب مرز، میخ شده به دیوار، ناتوان از پس رفتن، ناتوان از پیش رفتن.
استراحت میکنم اما، این بسان خوابیدن نیست و من هم رؤیا... مطالعه این داستان
- چشمان هانسل
برگردان محمدحسین عبدالهی ثابت - از بخش فانتزی
به تاریخ شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۷بخشی از داستان...
آنها در آغاز متوجه نبودند، چون مامان عجوزه [3] (نامی سری که آنها برایش انتخاب کرده بودند) همیشه از آنها متنفر بود. بنابراین جا گذاشتن آنها در سوپر مارکت و یا بعد از مدرسه دنبالشان نیامدن، مسالهی قابل توجهی به شمار نمیرفت.
تنها هنگامی که پدرشان هم در «ناپدیدسازی کودکان» مداخله کرد، فهمیدند که موضوع جدی است. اگرچه پدرشان مرد ضعیفالنفس و سست ارادهای بود، با این حال آنها فکر میکردند هنوز آنقدر فرزندانش را دوست دارد که در مقابل... مطالعه این داستان